X
تبلیغات
ماندستان امروز
سووخ sowakh
سووخ sowakh ( گویش محلی) زمینهای شوره بسته بر اثر تبخیر آب و باقی ماندن نمکهای آن بر پوسته ی شکننده ی خاک

sebkha : شوره زار، خاکهای ریز بافت آبرفتی یا بادرفتی (معمولا آهکی) که تحت تاثیر آبهای زیر زمینی شور و قلیا قرار گرفته و تنها گیاهان شور و خشکی پسند بر آنها می روید. این نمکزارها در مناطق بسیار خشک تشکیل می شوند.

* فرهنگ کشاورزی و منابع طبیعی جلد 12 مرتع و آبخیزداری مولفان دکتر حسن احمدی دکتر بهرام پیمانی فرد، دکتر سید آهنگ کوثر، دکتر محمد مهدوی انتشارات دانشگاه تهران.

sebka , sebcha : سبخا، کفه ی نمکی

*واژه نامه ی علوم زمین، تالیف محمد رضا افضلی


‏سووخ sowakh ( گویش محلی) زمینهای شوره بسته بر اثر تبخیر آب و باقی ماندن نمکهای آن بر پوسته ی شکننده ی خاک

sebkha : شوره زار، خاکهای ریز بافت آبرفتی یا بادرفتی (معمولا آهکی) که تحت تاثیر آبهای زیر زمینی شور و قلیا قرار گرفته و تنها گیاهان شور و خشکی پسند بر آنها می روید. این نمکزارها در مناطق بسیار خشک تشکیل می شوند.

* فرهنگ کشاورزی و منابع طبیعی جلد 12 مرتع و آبخیزداری مولفان دکتر حسن احمدی دکتر بهرام پیمانی فرد، دکتر سید آهنگ کوثر، دکتر محمد مهدوی انتشارات دانشگاه تهران.

sebka , sebcha : سبخا، کفه ی نمکی 

*واژه نامه ی علوم زمین، تالیف محمد رضا افضلی‏


2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 13:56  توسط  غلامعلی زارعی  | 

سکلی sekoli

ایجاد وقفه در گفتار یا کردار فردی که بر تبعات سخن و عملکرد خویش واقف نیست.
معمولا با تندی، بالا بردن صدا و یا حتی اشاره ابرو و چشمک و سقلمه زدن "سکلی" شکل می یابد.
به هر روی قطع روال معمول فعلی یا توبیخ و تهدید فرد را در گویش دشتی sekoli یا sokoli می گویند.

من اگر از اجزاء خود را "فروسکلم" از لطف بی نهایت و ارادت است.*1
*فیه مافیه ص 138

تا زغیرت از تو یاران "نسکلند"
زآنکه آن خاران، عدو این گلند*2
*بیت 126 دفتر دوم مثنوی معنوی تالیف کریم زمانی
...
از حضور اولیا گر "بسکُلی" 
تو هلاکی زآن که جزوی بی کُلی*3
*بیت 2164 دفتر دوم مثنوی معنوی تالیف کریم زمانی

سکلیدن در هر یک از شواهد بالا به معنای پاره کردن و بریدن و جدا شدن است.
"سکلی" در فرهنگ دهخدا نیز به صورت مصدر سکلیدن دارای معنی است.

سکلیدن: (س ِ ک ُ دَ) سگلیدن، گسلیدن 
دهخدا برای یافتن مفهوم این واژه خواننده را به واژه ی "گسلیدن" رجوع می دهد و معتقد است، سکلیدن هم معنی گسلیدن در کلام است.
او گسلیدن را گسستن و گسیختن معنی کرده است.
فرهنگ معین نیز برای این واژه همین معانی را عرضه می کند.
فرهنگ عمید نیز معانی، پاره کردن، جدا کردن و طی کردن را برای واژه ی گسلیدن ارائه می دهد.

"سکلی" در گویش دشتی گاهی با واژه ی"سقلمه" که واژه ای ترکی و به معنای مشت زدن به پهلو است اشتباه گرفته می شود.
گاهی نیز با آرنج به پهلوی فرد زدن را در گویش دشتی "سکلی" می گویند.

من گمان می کنم این واژه در کلام معمرین بیشتر معنای توبیخ و سرزنش می گرفت و گاهی با گوشمالی نیز هم معنی می شد.
امروزه اما این واژه به ندرت در گویش دشتی کاربرد و استفاده دارد ...
2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 15:26  توسط  غلامعلی زارعی  | 

تاسو TASOU

"تاسو" معادل "کلوند" در گویش دشتی و شاید معادل نیلی در گویش معیار است.

مهره ای سفید و آبی - فیروزه ای - که در طب سنتی جنوب کارکرد درمانی دارد.
طب سنتی جنوب از مجاورت تمدنهای داخلی "ریشا" و "سیراف" و تمدنهای پیرامون، "هند و چین و افریقا" و فرهنگ اسلامی شکل، دوام و قوام یافته است.
استفاده از مهره های کانی یکی از شیوه های درمانی است که تا این اواخر در جنوب ایران به ویژه در منطقه ی دشتی کاربرد داشت.
تاسو مهره ای است که آنرا در نخی تزیینی دور گردن نوزاد می آویزند.
نوزاد بدون این مهره تا قبل از چهل روز دچار "تاسو" می شود.
چهل روز مدتی است که نوزاد نباید از منزل خارج شود.
اگر این اتفاق بیفتد "چله" ی بچه می افتد و خطرات بی شماری نوزاد را تهدید می کند.
این مهره در نزد ملای محل و با ذکر خاصی " اوسی" می شد.
پس از آن تا چهل روز ضرورت داشت این مهره همراه طفل بماند.
گاهی تا دو سالگی نیز این مهره با بچه می ماند.
"تاسو" نوعی بیماری ناشناخته بود که طفل بر اثر آن بدنش سیاه و تاسیده می شد و بدون علائم خاص دیگری می مرد.
"تاسو" شاید نوعی جن بود که فقط اطفال و نوزادان را مبتلا می کرد.
برخلاف "آل" یا "یال" که فقط زنان زائو را مبتلا می کرد.
تاسو اما در گویش معیار "تاسه" است.
تاسه در فرهنگ های معروف معانی گوناگونی دارد.
"برهان و ناظم الاطباء"می نویسند، فشارش و فشردن گلو به سبب سیری یا ملال و اندوه.
"فرهنگ خطی کتابخانه ی لغت نامه ی دهخدا به نقل از رساله ٔ حسین وفایی"، افشردن گلو از ملالت یا سیری را در معنای این واژه نوشته است.
"صحاح الفرس" فشرده شدن گلو از ملالت یا از پری و "شرفنامه ٔ منیری"، سیاهی روی که از اندوه پدید آید را برای این واژه نوشته است.
"برهان" در جایی دیگر، نوشته است، میل به خوردنی و خواهش به چیزی را گویند و این حالت بیشتر زنان آبستن و مردان تریاکی را دست دهد.
"ناظم الاطباء"، آواز نفس کشیدن و نفس برآوردن مردمان فربه را ذیل واژه تاسه نوشته است و ذخیره ی خوارزمشاهی نوشته است: و دشخواری دم زدن و سرفه زیادت گردد و چون گشاده خواهد شد و ریم بیرون خواهد آمد تبی گیرد هرزه سخت و اندر بیمار تاسه و دم زدن متواتر پدید آید.
تاسه در مثنوی معنوی هم بارها تکرار شده است.
در صفحه ی 49 و 50 دفتر دوم شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی در ابیات 84 و 85 و 86 88 و 89 پی در پی آمده است.
چشم چون بستی تو را "تاسه" گرفت
نور چشم از نور روزن کی شکفت
"تاسه ی" تو جذب نور چشم بود
تا بپیوندد به نور روز زود
چشم، باز ار "تاسه" گیرد مر تو را
دان که چشم دل ببستی برگشا
آن تقاضای دو چشم دل شناس
کو همی جوید ضیای بی قیاس
چون فراق آن دو نور بی ثبات
"تاسه" آوردت گشادی چشمهات
پس فراق آن دو نور پایدار
"تاسه" می آرد مر آن را پاس دار

کریم زمانی نیز برای "تاسه"، معانی پریشانی، اندوه و اضطراب را نوشته و افزوده است در اینجا "تاسه" افاده ی معنی بیتابی را می کند.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 12:30  توسط  غلامعلی زارعی  | 

نخری Nokhri


 

فرزند ارشد پسر را در گویش دشتی "نخری" می گویند.

دختر هر چند فرزند بزرگ باشد در گویش دشتی "نخری" نیست.

"نخری" در بین اعضای خانواده جایگاه خاصی داشت.

او در سر سفره از سهمیه غذایی بیشتر برخوردار بود، در اجتماع از احترام و مراقبت خاص بهره مند می شد و حتی در هنگام میراث او سهم بیشتری از ارث می برد.

"نخری" اجازه نداشت در هنگامه ی رعد و برق از منزل خارج شود.

صاعقه به نخری ها امان نمی داد.

برای در امان بودن از صاعقه حتی گاهی نخری را در زیر "گلیم" یا "تک Tak" که زیر انداز و فرش آن روز دشتی بود پنهان می کردند.

"نخری" بعد از پدر عهده دار اداره ی زندگی خانواده بود.

خانواده های آن روز دشتی به صورت گسترده و دور هم زندگی می کردند.

نماز و روزه قضای پدر نیز بعد از فوت او بر عهده ی "نخری" بود.

فرزند آخر خانواده را در گویش دشتی "اشکم توکو Eshkamtoukou " یا  "بن سلتی Bonseleti " می گفتند.

"بن سلتی" همواره در خانواده، عزیز و دوست داشتنی بود.

خواهران و برادران بزرگتر همواره هوای "اشکم توکو" را داشتند.

او مورد علاقه ی پدر و مادر بود و از بوسه های گاه و بیگاه آنان برخوردارمی شد.

او گاهی مورد حسادت برادران و خواهران نیز واقع می شد.

بن سلتی در دشتی "خان خونه" بود.

 

"نخری" اما در فرهنگ دهخدا به فرزند اولین اطلاق می شود.

در برهان قاطع، فرزند اول، درآنندراج، انجمن آرا، نخستین فرزند و نخیری و نخست زاد.

در فرهنگ ناظم الاطباء، نخستین، در فرهنگ جهانگیری "نخر با اول مضموم به ثانی زده به معنی نخست باشد و نخری نخستین را گویند"

در فرهنگ نظام نیز پیش زاده، پیش زاد نسبت به برادر و خواهر. نخلی.

 

بر او بر دلش هم بدین بُد گران

که "نخری" بُد آن پاک روشن روان .

 شمسی (یوسف و زلیخا)

 

هر آنکس که آن را بُدی دو پسر...

مر آن هر دو از یک شکم آمده

به دنیا و مادر به هم آمده

از آن دو پسر هرکه نخری بدی

دوبهره ز میراث او بستدی

چو یعقوب "نخریت" از وی خرید

دو بهره ز میراث او را رسید.

 شمسی (یوسف و زلیخا)

 

نخری در فرهنگ معین نیز، نخستین فرزند است. درفرهنگ عمید علاوه بر نخستین فرزند، در ذیل واژه ی نخری فرزند ارشد نیز نوشته شده است.


2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 11:6  توسط  غلامعلی زارعی  | 

خال KHAL
یکی از سنتهای پیشین مردم دشتی "خال" کوبی یا به گویش منطقه "خال زدن" است.
"خال" پیش از آنکه وسیله ی زیبایی باشد کارکردی درمانی داشت.
"باد" یا چسبندگی عصب و دردهای اینگونه را با خال کوبی درمان می کردند.
درمان دردهای مفصلی همچون زانودرد، درد کمر و ... در طب بومی دشتی "خال زدن" بود.
سردرد را نیز گاهی با خال کوبی درمان می کردند.
خال کوبی علاوه بر درمان ابزاری تزیینی بود.
خال تزیینی بیشتر در میان زنان و دختران رواج داشت.
با این وجود مردان نیز از کارکرد زیبایی خال کوبی غافل نبودند.
دست ها و پاها، صورت و پشت شانه و بازو محل مناسبی برای خالوبی با کارکردهای زیبایی و دارویی است.
مواد اولیه خال کوبی از طبیعت پیرامون حاصل می آمد.
صبر تلخ، زهره - کیسه ی صفرا ی - گاو، شیره ی گیاه صندل – اسپند – شیره ی "کاکل" و دوده ی چراغ روغنی یا پیه سوز از جمله مواد مورد نیاز برای خالکوبی سنتی در دشتی است.
گلهای پنج پر، اشکال گوناگون هندسی، ماه و خورشید و ستاره، تصاویر حیوانات اهلی، وحشی و گاه خیالی از جمله طرحهای معروف برای استفاده در خالکوبی سنتی دشتی است.
نقش حروف گوناگون نیز گاهی می توانست از طرحهای مورد استفاده در خالکوبی منطقه باشد.
شیر، شمشیر، خنجر، گاه تفنگ و این اواخر ساعت از طرحهای مورد اقبال مردان در این منطقه بود.
شاید دلایل مذهبی باعث شد این سنت درمانی و گاه تزیینی در منطقه دشتی رو به فراموشی و زوال برود.
در نبود زینت آلات زنانه همچون انگشتر و النگو و پای برنجن - پامیل - و ... خالکوبی این ابزارها، تزیینی زنانه برای بانوان منطقه به شمار می آمد.
ایجاد خال های لب و گونه حتی طراحی ابرو در برخی اوقات مورد توجه بانوان این خطه در سنت خالکوبی بود.
خال در فرهنگها معانی گوناگونی دارد.
نقطه ی سیاه بر روی صورت را خال معنی کرده اند.
برخی فرهنگها اما معانی بیشتری را ذیل این واژه آورده اند.
از فتنه و موزون گرفته تا دلفریب و دلجوی و تا فلفل و شب و ...
مهذب الاسماء، برهان قاطع، شرفنامه ٔ منیری، غیاث اللغات، منتهی الارب،ناظم الاطباء، آنندراج، تاج العروس و اقرب الموارد ذیل واژه ی خال به اتفاق نوشته اند.
نقطه ٔسیاهی که زنان به تقلید خال طبیعی بر رخسار نهند. نقطه ای که بر اندام مردم افتد. لکه ای جز رنگ بدن که بر بدن پدید آید و زیبا ننماید.
خال کوبی اما در فرهنگ دهخدا" عملی است که بدان بشره ٔ آدمی را نگارین کنند به صور گلها و یا حیوان و یا حروف و آن به وسیله ٔ آجیدن بشره با سوزن و نیل پاشیدن بجای آجده باشد. کبودزنی. وَشم" .
خال و خال کوبی در ادبیات و شعر منطقه نیز موضوعی قابل ره گیری است.
دلم از بس که دنبال تو گشته
دل خون گشته پامال تو گشته
مگر در وقت مردن خون فایز
ترشح کرده و "خال" تو گشته
و ...

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 15:14  توسط  غلامعلی زارعی  | 

نادره مردمداري دار فاني را وداع گفت

سيد محسن يك گنج بود كه از ميان ما رفت، اما با رفتنش گنـج بـزرگ ديگـري را نيز با خود برد، چون او مردمدار بودن گنجي بود كه به طور قطع مي توان گفت ديگر اين قبا را تني پوشش نيست و به واقع خلاف نيست اگر بگويم ديگر دشتي و حتي استان مردمداري چون وي را نخواهد ديد و اين سنت زيبا - چون او مردمدار بودن- نقاب در خاك كشيد، مردمداري نخواهد مرد اما به گونه اي مردمدار بودن كه ميان عام و خاص شهره شدن ، هر كس را ياراي آن نيست، چند سطر نوشتن نمي تواند گوياي حقيقت اين ماجرا باشد، با رفتن او كاكي تمام شد، كسي نمي تواند بفهمد چه مي گويم، مردم مي دانيد امروز سيد محسن هم رفت، سيد محسن چشم از جهان فروبست.
مردم دوباره مي گويم:
مي دانيد نادره مردمداري، دار فاني را وداع گفت ...

نوشته ی متن از سید روح الله حسینی
نادره مردمداري دار فاني را وداع گفت
سيد محسن يك گنج بود كه از ميان ما رفت، اما با رفتنش گنـج بـزرگ ديگـري را نيز با خود برد، چون او مردمدار بودن گنجي بود كه به طور قطع مي توان گفت ديگر اين قبا را تني پوشش نيست و به واقع خلاف نيست اگر بگويم ديگر دشتي و حتي استان مردمداري چون وي را نخواهد ديد و اين سنت زيبا - چون او مردمدار بودن- نقاب در خاك كشيد، مردمداري نخواهد مرد اما به گونه اي مردمدار بودن كه ميان عام و خاص شهره شدن ، هر كس را ياراي آن نيست، چند سطر نوشتن نمي تواند گوياي حقيقت اين ماجرا باشد، با رفتن او كاكي تمام شد، كسي نمي تواند بفهمد چه مي گويم، مردم مي دانيد امروز سيد محسن هم رفت، سيد محسن چشم از جهان فروبست.
مردم دوباره مي گويم:
مي دانيد نادره مردمداري، دار فاني را وداع گفت ...

نوشته ی متن از سید روح الله حسینی

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 13:27  توسط  غلامعلی زارعی  | 

دنگ DANG


مرحله ی پیش رفته تر "گنری generi " را در گویش دشتی دنگ می گویند.
"دنگ" آنقدر در دیوانگی پیش رفته که از عرف و قانون و مجازات و سرزنش مبری شده است.
"گنا" gena در گویش دشتی به فرد دیوانه اطلاق می شود.

گن gan در گویش اوستایی " زدن و کشتن " معنی می دهد.
همانگونه که این کلمه در فارسی باستان نیز با همین معنا کاربرد دارد.
"گن" اما در گویش پهلوی در معنای پلید کاربرد دارد .*1
"گنه" در گویش دشتی به معنای هر چیز بد نیز واژه ای نزدیک و هم ریشه با واژه ی "گنا" است.
گنو، گنوی و گناوه نیز کلماتی هستند که در ریشه ی خود از "گن" استفاده برده اند.
"دنگ" اما در فرهنگ دهخدا صفتی است به معنی احمق و بیهوش.
در آنندراج و ناظم الاطباء، بی خبر و ابله و نادان معنی شده است.
در فرهنگ برهان، دیوانه و حیران و احمق و ابله و در غیاث، دیوانه و بیهوش.
در شرفنامه ٔمنیری، نیز گیج و هاج و سرگشته معنی شده است.
دنگ اما صدای هر چیز سنگینی که به زمین برخورد می کند را نیز می گویند.
در فرهنگ جهانگیری صدایی که از بر هم خوردن دو سنگ یا دو چوب برآید "دنگ" گفته می شود.
در غیاث و برهان، آواز افتادن چیزی سخت بر زمین و یا حکایت صوت خوردن دو چیز صلب به یکدیگر ذیل معنای دنگ آمده است.
تکان دادن مرتب چوب یا دیرکی که در زمین - کل kal - استوار شده را نیز در گویش دشتی "دنگو" dango گویند.
"دنگو" باعث می شود خاک کناره های حفره در پای دیرک ریخته و با این حرکت دیرک در زمین سفت و محکم شود.
سفت شدن شکم از خوردن زیاد یا توپ از دمیدن هوای بیش از اندازه در آن را نیز "دنگ" dang یا deng می گویند.
صدای برخورد سیلی به صورت و پیچیدن صدای آن در گوش را نیز "دنگ" dang گویند.

هر که با ناراستان همسنگ شد
در کمی افتاد و عقلش " دنگ" شد *2

*1 ریشه شناسی واژگاه منتخب گویش بوشهری تألیف سید عبدالعزیز بلادی
*2 شرح جامع مثنوی معنوی - دفتر دوم بیت 123 صفحه ی 59 تألیف کریم زمانی

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 16:39  توسط  غلامعلی زارعی  | 

کلم kelam

گویش دشتی برخی از حروف الفبای عرب را به سختی پذیرفته است. به ویژه حروف حلقی را.
"ق" در گویش دشتی کمتر وجود دارد. بیشتر کلماتی که با این حرف در فارسی امروز نوشته یا خوانده می شوند در گویش دشتی با حرف " ک " ادا می شوند.
"قلم" در فارسی معمول به هر ابزاری که با آن می نویسند اطلاق می شود.
در فرهنگهای معمول فارسی نیز ذیل "قلم" معنی رایج امروزین آن نوشته شده است. مثلا در فرهنگ فارسی معین، هر ابزاری که با آن بنویسند. نی تراشیده که با آن بنویسند و در فرهنگ عمید قلم، به هر وسیله‌ای که با آن بنویسند؛ و خامه و کِلک اطلاق می شود.
اما در فرهنگ دهخدا برای این واژه معانی دیگری نیز آمده است.
قلم شدن ؛ دو نیمه شدن، قطع شدن، شکسته شدن، از یکدیگر جداشدن،قلم شدن دست یا پای ؛ قطع شدن استخوان آن با یک زخم از جمله معانی این واژه است
در فرهنگ منتهی الارب چیدن و تراشیدن ناخن و جز آن و در اقرب الموارد،قطع کردن نیز جزو معانی این واژه آمده است.
در عربی نیز این واژه علی رغم معنی مرسوم و با حرف "قاف" با حرف "کاف" نیز آمده است.
"کلم" در عربی به معنی زخم آمده است.
در اقرب الموارد ذیل واژه ی "کلم" مجروح کردن و مکلوم و کلیم آنکه مجروح شده باشد نوشته شده است
ابو نواس در بیتی می نویسد.
وکلت بالدهر عینا غیر غافله
من جود کفک تاسو کل ما کلما
گماشتی در روزگار چشمی غیر غافل را
از بخشش دستت تا درمان کند هر آنچه را که زخمی کرده است.
قلم اما معانی دیگری نیز دارد.
قلم:نویسندگی. شیوۀ نوشتن؛ سبک. هریک از استخوان‌های دست‌ و پای انسان و سایر جانداران. نوع؛ گونه. شصت‌وهشتمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵۲ آیه؛ نون‌والقلم. واحد شمارش برخی اشیا.
قلم راندن:حکم کردن. رقم زدن؛ رقم کردن؛ نوشتن.
قلم زدن: نوشتن. نقش کردن؛ نقاشی کردن.حکاکی کردن.
قلم شدن: قطع شدن؛ بریده شدن.قلم کردن: بریدن. چیزی را به شکل قلم قطع کردن.
قلم کشیدن: خط کشیدن؛ خط زدن. حذف کردن. نادیده گرفتن؛ بی‌توجهی کردن.
و ...
چو نیزه قلم شد به گرز و به تیغ
همی خون چکانید مانند میغ "فردوسی"

شما نیز معانی گوناگون این واژه را بنویسید ...

*خلاصه ای از آنچه در خصوص قلم در فرهنگهای فارسی و عربی آمده است

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 17:21  توسط  غلامعلی زارعی  |