له وز lahwaz :

 

در گویش دشتی به فرد ضعیف و لاغر به لحاظ اندام و بی آزار به لحاظ اخلاق "بززه" یا "له وز" می گویند.

این واژه در گویش دشتی به صورت lahwoz با حرف ضمه در حرف سوم نیز ادا می شود.

گاهی برای تخفیف و تحقیر و گاهی برای همدردی و ترحم از این اصطلاح استفاده می شود.

"له وز" فردی کوچک اندام و لاغر و بی دفاع است. حتی جسارت و عرضه ی ابراز وجود ندارد.

انسان و حیوان پیر و فرتوت و افتاده را نیز "له وز" می گویند.

پیشتر فکر می کردم این کلمه از ترکیب دو واژه "له" یعنی هر چیز خرد و حقیر و پست با واژه ی "وز" به معنی چربی و پیه شکل یافته است. توده ای خشک از پیه و چربی که دیگر به کار نمی آید.

شاید همین معنی از واژه فوق درست و کامل باشد اما دیدن مفهومی دیگر از این واژه خالی از لطف نیست.

لاوذ : [ وَ ] (اِخ ) نام پسر سام بن نوح. به روایتی فارس و جرجان و اجناس فارس از فرزندان اویند ولی طبری و دیگران فارس را از اولاد "یافث" گفته اند. (مجمل التواریخ و القصص حاشیه ٔ ص 149)

. سام : (اِخ ) او ارشد اولاد نوح بود که با زوجه ٔ خود در کشتی داخل گشته از هلاک طوفان رهایی یافت و رفتار نیکویی که درباره ٔ پدر بزرگوار خود کرد در سفر پیدایش مذکور است . قوم یهود و آرام و فرس و آشور و عرب از نسل سام می باشند و لغات ایشان را لغات سامیه گویند. (قاموس کتاب مقدس ).

سام پسر نوح است و در عربی نیز به همین نام خوانند. (برهان ) (آنندراج ).

نام پسر نوح است . (غیاث ).

نام پسر نوح علیه السلام که بعد از طوفان نوح زنده بود. (شرفنامه ٔ منیری ).

نام پسر نوح که پدر عرب است . (منتهی الارب ) :

 

بی باک و بدخویی که ندانی به گاه خشم

نه نوح را ز سام و نه سام را ز حام .

....

با مفهوم اخیر آیا امکانش هست این واژه در مقام تحقیر و ردی از تفاخر نژادی بوده که در گویش ما باز مانده است ...

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 16:58  توسط  غلامعلی زارعی  | 

تراژدی 65
 

دهم آذرماه سال شصت و پنج، رود آرام و رام مند، سر به سرکشی گذاشت و کوه و دشت را به هم دوخت.

مند تا کیلومترها دور از خانه خود،  هر چه زندگی، پراکنده بود را شست.

نزدیک به یکماه بعد آیت الله هاشمی رفسنجانی به دیدار سیل زده ها آمد.

بهانه ی آیت الله برای دیدار و دلجویی از مردم مصیبت زده ی دشتی حاوی شهامت و راستگویی ایشان است. هاشمی برای دیدار از سیل زده ها نیامده بود. ....

دو ساعت خوابیدم. ساعت شش صبح برای نماز بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. خاطرات را نوشتم و به اخبار صبح ایران، آمریکا و انگلیس گوش دادم. هنوز بحران رسوایی آمریکا دوام دارد ۱...تلفنی با آقای خامنه‌ای در تهران صحبت کردم. در مورد مساله آقای منتظری هنوز نتیجه‌ای نگرفته‌اند و همچنان بر تعقیب آسیدهادی[هاشمی] اصرار دارند. برای اینکه غیبت من از تهران توجیه شود، قرار شد به بوشهر مسافرت کنیم. نزدیک ظهر با دو هواپیما با جمعی از همراهان به بوشهر آمدیم. استقبال رسمی به عمل آمد و در پایگاه هوایی مستقر شدیم. پس از ناهار با سه هلی‌کوپتر از روستاهای سیل‌زده اطراف پل موند بازدید کردیم. در کنار چادرهای اهالی سیل‌زده روستای درویشی [شهرستان دشتی] نشستیم. با اهالی صحبت کردم. از امداد راضی بودند. کمبودهایی هم داشتند. گفتند چهار روز در محاصره سیل مانده‌اند، تا هلی‌کوپترهای نیروی دریایی رسیده‌اند. شب در محل مصلای نماز جمعه برای مردم سخنرانی کردم ۲ ... و سپس در استانداری با مسئولان شهر و استان صحبت کردم ۳... مسائل مهم بوشهر، کم آبی و فاضلاب است. شب مهمان نیروی هوایی بودیم.

 

ما اما باور داریم مسولان ارشد کشور، اینجا را دوست دارند ...

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 17:10  توسط  غلامعلی زارعی  | 

آواهایی حزین و آرزوهایی دور و دراز
 

 بخشی از لالایی های نوستالژیک دشتیاتی ...

...

مو لالات می کنم تا تو خوو واشی ...

سر شوم تا سحر فکر مو باشی ...

...

مو لالات می کنم لالی همیشه ...

پلنگ از کوه بناله شیر بیشه ...

...

مو لالات میکنم تا تو بمونی ...

به مکتب بیری قرآن بخونی ...

...

چه قرآنی که خطش بیشمارن ...

چه مولایی که تیغش ذوالفقارن ...

...

چه مولایی که میدان بلا رفت ...

زمین کربلا ماتم سرا رفت ...

...

علی دیدم علی در خواب دیدم ...

علی در مسجد و محراب دیدم ...

...

علی دیدم سوار دلدلش بی ...

چو قنبر پای دلدل می دویدم ...

...

اگر الله یارن هیچ غم نی ...

اگر دشمن هزارن هیچ غم نی ...

...

اگر شمشیر بر فرقم ببار مث بارون ...

اگر میل خداهن هیچ غم نی ...

...

چو قرآنی که خطش بی شمارن ...

چو مولایی که اسمش صد هزارن ...

...

سر از سودای عشقت برندارم ...

که تا دین محمد برقرارن ...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 15:19  توسط  غلامعلی زارعی  | 

بل تش boltash
 

بل تش یا beltash در گویش دشتی به معنا و مفهوم خاکستر است.
آنچه از سوختن آتش حاصل می آید و به رنگ خاکستری مایل به سفید قابل رویت است.
"بل تش" برای انعقاد خون و ضد عفونی زخم در گذشته در دشتی استفاده می شد.
در مراسم "ختنه" یک پای ثابت این سنت بود.
برای "خال کوبی"" نیز از دوده و "بل تش" استفاده می شد.
خاصیت میکروب کشی آن حتی برای شست و شوی ظروف نیز به کار می آمد.
برای سفید کردن مس و ظروف مسی نیز کاربرد داشت.
حتی برای شستن "کتانی" و کفشهای سفید و بازیابی جلای پارچه های سفید از خاکستر استفاده می شد.
مانده آن در "چاله" بدیمن بود و ریختن آن در حیاط منزل نیز دارای شگون نبود.
کودکان زیبا رو را با "بل تش" سیاه می کردند تا از چشم زخم در امان باشند.

تش در گویش جنوب همان آتش در گویش معیار است اما در خصوص "بل" باید به فرهنگهای مختلف رجوع کرد.
فرهنگ دهخدا
بل: این کلمه گاهی بجای بنوالَ .... استعمال شود مانند بلحارث بجای بنوالحارث و بلقین بجای بنوالقین و بلخزرج بجای بنوالخزرج و بلهجیم بجای بنوالهجیم ، واین از شواذ تخفیف است.
فرهنگ دهخدا
بل: به شدن از بیماری . (تاج المصادر بیهقی )(دهار) (از منتهی الارب ): بَل ّ من مرضه ؛ از بیماری خود شفا یافت. عطا کردن و بخشیدن : بل ّ یده ؛ او را عطا کرد. (از اقرب الموارد). || سیر کردن و رفتن در زمین : بل فی الارض . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || فرزند بخشیدن : بلّک اﷲ ابناًیا بابن ؛ خداوند فرزندی ترا دهد. (از اقرب الموارد)(از ناظم الاطباء). || ظفر یافتن . (المصادرزوزنی ) (از اقرب الموارد). || تخم افشاندن زمین را. (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد ازلسان ). || نجات یافتن و رستگار شدن . (از ناظم الاطباء). || درآویختن به چیزی . (از ناظم الاطباء). (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || حریص شدن به چیزی . (از منتهی الارب ). || ملازم گشتن به چیزی و ادامه دادن به صحبت آن . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || سرگردان شدن و سر به بیابان زدن ستور. (از ذیل اقرب الموارد).

با تمام این معانی اما در گویش گیلان " بل یا ول" به مفهوم شعله ی آتش کاربرد دارد.
"نوروز بل" نام جشنی است که در میانه ی مرداد ماه در فاصله سیزدهم تا هفدهم مرداد در این منطقه برگزار می شود.
این جشن در استان گیلان همزمان با تحویل سال دیلمی و در مازندران با اختلاف 12 روز مبدا تحویل سال طبری است.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 16:30  توسط  غلامعلی زارعی  | 

اقبال تو کوثری ...
آخرین "مقاوله" رمضان با ختم جزء سی ام قرآن مقارن است.

در برخی از روستاهای دشتی رسم است جز سی ام را همه ی حاضران با مشارکت هم می خوانند. هر نفر یک سوره می خواند ...

"کوثر" سوره ی خوش یمنی است.

این سوره به هر که بیفتد حال و قال و فالش خوب می شود.

در روستای تلخو سوره ی کوثر به هر کس بیفتد آن فرد مجاز است سوره های باقیمانده را هم خودش بخواند.*

این کار اما بی بها نمی ماند.

فردای عید، فردی که سوره ی کوثر به او افتاده است برای تمامی نمازگزاران شیرینی می آورد.

این شیرینی معمولا از شیرینی های دست ساخته بانوان دشتی است.

"نون شیری" - نان شیرین- دست پخته ی بانوان دشتی با عطر گلاب و طعم شیرین قند، خاطره ی مشترک عیدانه ی همه ی هم نسلان من است ...

*نقل از رضا منصوری، استاد حسابداری دانشگاه آزاد عالی شهر

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 17:28  توسط  غلامعلی زارعی  | 

امونت emonat
 

اصطلاحی که در گویش دشتی داستانی از یک دوره ی تاریخی است.
روزگاری که مردم دشتی اموات خود را برای دفن در قبرستانهای کربلا و نجف به کشور عراق می فرستادند.
دوری راه و نبود وسایل حمل و نقل امروزی، مردم را ناچار می کرد اموات خود را تا رسیدن "وکیل" کفن و دفن در جایی موقت نگه دارند.
این مکان معمولا گوشه ی دنجی از حیاط منزل متوفی بود.
مردگان را در اتاقک مسقف کوچکی گذاشته و اطراف آنرا کاملا مسدود می کردند.
برای جلوگیری از تعفن و متلاشی شدن جسد، برگهای بوته ی کوهی "دریمه" dereymeh را در اطراف و روی نعش قرار می دادند.
پس از تکیده شدن جسد و ریختن پوست و گوشت و رفتن روغن بدن، استخوانها را در زنبیلی ریخته و از سقف مکانی خاص می آویختند.
این مکان می توانست انبار کاه، بقعه ی یک امامزاده و حتی اتاق نشیمن یا مکتبخانه ی کودکان باشد.
جلوگیری از دستبرد حیوانات اهلی و وحشی گوشت خوار با اجیر کردن نگهبانان خاص روز و شب میسر می شد.
وکیل مردگان در دشتی معمولا "عراقی" یا خوزستانی بود.
به محض شنیدن خبر آمدن وکیل، مردگان را در یک روستا جمع می کردند.
این فرد با دریافت وجهی استخوانها را برای دفن به عراق می برد.
هر خانواده در کفن متوفای خود نشانه ای قرار می داد تا از امانت داری وکیل و دفن مرده ی خویش در قبرستانهای کربلا و نجف مطمئن شود.
"شانه" معمولا نقش این امتحان را در کفن مرده بر عهده می گرفت.
با این وجود بسیاری از مردگان به مقصد نرسیده و در مسیر مدفون می شدند.
با شروع جنگ و قطع ارتباط ایران و عراق "امانت" سپاری مردگان در دشتی نیز به پایان راه خود رسید.*

* گفتگو با برخی از معمرین منطقه

لطفا این مطلب را کامل کنید ...

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 17:37  توسط  غلامعلی زارعی  | 

بی ماخ bimakh


بی اعتنایی، غضب، قهر و بی توجهی را در گویش دشتی "بی ماخ" می گویند.
مردم دشتی سر سنگینی و کم توجهی را " بی ماخی" تعبیر می کنند.


ماخ در فرهنگهای مختلف دارای معانی گوناگونی است.
دهخدا " ماخ " را  زر قلب و ناسره معنی کرده است.
فرهنگهای برهان و ناظم الاطباء نیز همین تعبیر را نوشته اند.
فرهنگهای جهانگیری، آنندراج و انجمن آرا نیز ذیل واژه ی "ماخ  "زر ناسره" نوشته اند.
دهخدا به نقل را لغت فرس  "ماخ" را "نبهره از سیم و زر" نیز معنی کرده است.
او همچنین به نقل از فرهنگهای مذکور معانی دیگری برای این واژه تعریف کرده است.
دون همت  (جهانگیری )
 مردم سفله و دون همت و کمینه و خسیس و منافق.  (برهان )،( ناظم الاطباء)
مرد دون همت . (آنندراج )، (انجمن آرا)
 پست و دون. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)
به معنی مردم پیر و حقیر. (برهان )
مردم پیر و حقیر. (ناظم الاطباء)

فرهنگ معین نیز برای این واژه معانی" خسیس ، پست و  سیم و زر قلب"  آورده است.
شاید عبوس  و گرفته بودن و حالت چهره ی فرد بی مایه بتواند تصویری از "ماخ" در گویش دشتی را ترسیم کند.
کسی که از خلق نیکوی خود نمی بخشد، واقعا خسیس و بی مایه است.
خونگرمی و مهربانی و صداقت مردم دشتی تا هنوز هم وجه تمایز آنها با اقلیمهای دیگر است.

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 17:44  توسط  غلامعلی زارعی  | 

جمول joumoul

 

جمول در گویش دشتی معادل "دوقلو" در گویش امروزی فارسی است.

"جمول"  با فتحه ی حرف اول در فرهنگ دهخدا به نقل از منتهی الارب " زن فربه" معنی شده است.

 یک معنی دیگر نیز ذیل این واژه آمده که از مقصود ما از این واژه بسیار دور است.

 "گدازنده ی پیه" به آنچه از واژه جمول در گویش دشتی برداشت می شود، نزدیک نیست.

 دوقلو اما واژه ای ترکی است.

 دهخدا در ذیل این واژه می نویسد ...

 دوقلو. " دُ  " (ترکی ، ص مرکب ) مرکب از دوق، دوغ ، دغ  از مصدر دقماق یا دغماق به معنی زادن و "لو" علامت نسبت در ترکی . دوقلی، دوغلو، توام،توامان، همزاد و دوپهلو .

در تداول عامه اما کلمه را به غلط مرکب از دو (عدد فارسی ) و" لو" می پندارند و به ضم قاف تلفظ کنند به قیاس آن سه قلو و چهارقلو وپنج قلو به کار می برند برای چهار یا پنج بچه که از یک شکم زاده می شوند.

شاید چاقی ناشی از حاملگی باعث شده است ما برای "دوقلو" از واژه

" جموول" در گویش دشتی استفاده کنیم.

جمول در گویش مردم خوزستان به ویژه آبادان نیز به معنی دوقلو کاربرد دارد.

 در مناطق عرب نشین "جمول" با تشدید میم حالت تحبيب براي اسم جميله است .

 جمول با خوانش" jamool" در گویش مردم بندر عباس نیز به معنی "دوقلو" است.

در سنگستان – عقاید و رسوم عامه مردم بوشهر، جلد اول  تالیف عبدالحسین احمدی ریشهری -  این واژه به صورت "جنبل jonbol" و به معنی دوقلو و دو نوزاد که در یک موقع از شکم زاییده شود، آمده است.

 ریشهری می افزاید در برهان قاطع این کلمه به صورت "جنابه" به ضم اول آمده است.

jumeau,elle  در زبان فرانسه نیز به معنی دوقلو است.

Jumeler به معنی جفت کردن و villes jumelees نیز به معنای شهرهای همتا – دو شهر در دو کشور که روابط نزدیکی در زمینه های گوناگون با هم ایجاد می کنند – و امروزه خواهر خواندگی شهرها به آنها اطلاق می شود، در زبان فرانسه کاربرد دارد.*

 در گویش دشتی یک کلمه نزدیک به این واژه وجود دارد که شاید احتمال فارسی بودن کلمه" جمول" را افزایش می دهد.

 "چمل" chemal  در گویش این حوالی به چوب دو شاخ و دوسر اطلاق می شود. شاید اصل کلمه "جمول" نیز با حرف "چ" بوده که با رفتن به عربی و برگشتن به فارسی به "جیم" تغییر یافته است.

 "مول "اما در زبانهای ایرانی و هند و اروپا، به معنای دو یا چند چیز که با هم همراه و یا متصل هستند، دارای معنی است.

به مفاهیم زیر دقت کنیم ...

 مولا: کسی که بسیاری به او وابسته باشند. (معرب ایرانیک)

 جمول : جنین دو یا چند قلو.(ایرانیک)

مول: در اصطلاح صیادان، ماهی که به قلاب افتاده باشد.(ایرانیک)
مولَد : کنیزک وابسته به صاحب خود.(ایرانیک باستانی)

mul  چند، جمع چند چیز، مثل (مولتی مدیا ، مولتی ویتامین). (لاتین)
Emulsion شیرابه، مخلوط دو یا چند مایع غیر ممزوج ولی معلق. (فرانسه)

 

 

 * عقاید و رسوم عامه مردم بوشهر، جلد اول  تالیف عبدالحسین احمدی ریشهری صفحه 273

* فرهنگ معاصر فرانسه – فارسی، تالیف محمدرضا پارسایار، انتشارات فرهنگ معاصر، چاپ هفتم، سال 1388 صفحه 502

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 17:18  توسط  غلامعلی زارعی  |