چه قدر واژه بسازم

چه قدر جمله

این روزها

هی برای خودم نسخه می پیچم

هی برای دوستم ابوالفضل 

...

از هر سو که ببینی

از هر چشم

با هر اندیشه

او 

 چیزی است که نمی دانم

آشنایی که نمی شناسم

شاید بزرگ

شاید وسیع

شاید همواره 

...

این روزها

از هر سو نگاه می کنم

از هر سو تصور

از هر سو تصویر 

...

 خسته می شوم

 بی تفاوت

بی پرسش

بی پاسخ

از خودم بیرون می آیم

لای این آدمهای فراوان

کنار این لحظه های بی تکرار

  در متن همیشه های بی آغاز

اینجا در خودم گم می شوم

...

خسته ام

دلزده

 دل سیر

 چشم و دل سیر

حالا دیگر برای کشف این نمی دانم 

درک این نمی شناسم

تمام تنم تبدار

به عرق سرد نشسته است

های...

 هیاهو...

 هو ...

او چیز دیگری است

...

چه قدر جمله بسازم

چه قدر واژه

...