دنگ DANG



مرحله ی پیش رفته تر "گنری generi " را در گویش دشتی دنگ می گویند.
"دنگ" آنقدر در دیوانگی پیش رفته که از عرف و قانون و مجازات و سرزنش مبری شده است.
"گنا" gena در گویش دشتی به فرد دیوانه اطلاق می شود.

گن gan در گویش اوستایی " زدن و کشتن " معنی می دهد.
همانگونه که این کلمه در فارسی باستان نیز با همین معنا کاربرد دارد.
"گن" اما در گویش پهلوی در معنای پلید کاربرد دارد .*1
"گنه" در گویش دشتی به معنای هر چیز بد نیز واژه ای نزدیک و هم ریشه با واژه ی "گنا" است.
گنو، گنوی و گناوه نیز کلماتی هستند که در ریشه ی خود از "گن" استفاده برده اند.
"دنگ" اما در فرهنگ دهخدا صفتی است به معنی احمق و بیهوش.
در آنندراج و ناظم الاطباء، بی خبر و ابله و نادان معنی شده است.
در فرهنگ برهان، دیوانه و حیران و احمق و ابله و در غیاث، دیوانه و بیهوش.
در شرفنامه ٔمنیری، نیز گیج و هاج و سرگشته معنی شده است.
دنگ اما صدای هر چیز سنگینی که به زمین برخورد می کند را نیز می گویند.
در فرهنگ جهانگیری صدایی که از بر هم خوردن دو سنگ یا دو چوب برآید "دنگ" گفته می شود.
در غیاث و برهان، آواز افتادن چیزی سخت بر زمین و یا حکایت صوت خوردن دو چیز صلب به یکدیگر ذیل معنای دنگ آمده است.
تکان دادن مرتب چوب یا دیرکی که در زمین - کل kal - استوار شده را نیز در گویش دشتی "دنگو" dango گویند.
"دنگو" باعث می شود خاک کناره های حفره در پای دیرک ریخته و با این حرکت دیرک در زمین سفت و محکم شود.
سفت شدن شکم از خوردن زیاد یا توپ از دمیدن هوای بیش از اندازه در آن را نیز "دنگ" dang یا deng می گویند.
صدای برخورد سیلی به صورت و پیچیدن صدای آن در گوش را نیز "دنگ" dang گویند.

هر که با ناراستان همسنگ شد
در کمی افتاد و عقلش " دنگ" شد *2

*1 ریشه شناسی واژگاه منتخب گویش بوشهری تألیف سید عبدالعزیز بلادی
*2 شرح جامع مثنوی معنوی - دفتر دوم بیت 123 صفحه ی 59 تألیف کریم زمانی

کلم kelam


گویش دشتی برخی از حروف الفبای عرب را به سختی پذیرفته است. به ویژه حروف حلقی را.
"ق" در گویش دشتی کمتر وجود دارد. بیشتر کلماتی که با این حرف در فارسی امروز نوشته یا خوانده می شوند در گویش دشتی با حرف " ک " ادا می شوند.
"قلم" در فارسی معمول به هر ابزاری که با آن می نویسند اطلاق می شود.
در فرهنگهای معمول فارسی نیز ذیل "قلم" معنی رایج امروزین آن نوشته شده است. مثلا در فرهنگ فارسی معین، هر ابزاری که با آن بنویسند. نی تراشیده که با آن بنویسند و در فرهنگ عمید قلم، به هر وسیله‌ای که با آن بنویسند؛ و خامه و کِلک اطلاق می شود.
اما در فرهنگ دهخدا برای این واژه معانی دیگری نیز آمده است.
قلم شدن ؛ دو نیمه شدن، قطع شدن، شکسته شدن، از یکدیگر جداشدن،قلم شدن دست یا پای ؛ قطع شدن استخوان آن با یک زخم از جمله معانی این واژه است
در فرهنگ منتهی الارب چیدن و تراشیدن ناخن و جز آن و در اقرب الموارد،قطع کردن نیز جزو معانی این واژه آمده است.
در عربی نیز این واژه علی رغم معنی مرسوم و با حرف "قاف" با حرف "کاف" نیز آمده است.
"کلم" در عربی به معنی زخم آمده است.
در اقرب الموارد ذیل واژه ی "کلم" مجروح کردن و مکلوم و کلیم آنکه مجروح شده باشد نوشته شده است
ابو نواس در بیتی می نویسد.
وکلت بالدهر عینا غیر غافله
من جود کفک تاسو کل ما کلما
گماشتی در روزگار چشمی غیر غافل را
از بخشش دستت تا درمان کند هر آنچه را که زخمی کرده است.
قلم اما معانی دیگری نیز دارد.
قلم:نویسندگی. شیوۀ نوشتن؛ سبک. هریک از استخوان‌های دست‌ و پای انسان و سایر جانداران. نوع؛ گونه. شصت‌وهشتمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵۲ آیه؛ نون‌والقلم. واحد شمارش برخی اشیا.
قلم راندن:حکم کردن. رقم زدن؛ رقم کردن؛ نوشتن.
قلم زدن: نوشتن. نقش کردن؛ نقاشی کردن.حکاکی کردن.
قلم شدن: قطع شدن؛ بریده شدن.قلم کردن: بریدن. چیزی را به شکل قلم قطع کردن.
قلم کشیدن: خط کشیدن؛ خط زدن. حذف کردن. نادیده گرفتن؛ بی‌توجهی کردن.
و ...
چو نیزه قلم شد به گرز و به تیغ
همی خون چکانید مانند میغ "فردوسی"

شما نیز معانی گوناگون این واژه را بنویسید ...

*خلاصه ای از آنچه در خصوص قلم در فرهنگهای فارسی و عربی آمده است

حویل HOYEL


وقتی گاو به مرحله ای از سن برسد که دیگر بچه نیاورد در گویش دشتی "حویل" گفته می شود.
البته گاهی ممکن است علی رغم سن مناسب حیوان برای بارداری این اتفاق برای او نیفتد و "گویر" نزایند.
در این صورت گاو " حویل " در رفته است.
"خیش، پیش و میش" از مهمترین منابع امرار معاش مردم دشتی بوده است. دامداری موضوعی مهم در زندگی مردم ما بوده و هنوز نیز معدود روستاهای باقی مانده در دل دشتی اینگونه روزگار می گذرانند.
در فرهنگ دهخدا ذیل این واژه چنین نوشته شده است.
خرمابن که سالی بار آرد و سالی نیارد. اشتر ستاغ . شتر نازا. ناقه ٔحائل ؛ آنکه باردار نشده باشد از گشن یافتن یا آنکه باردار نشود یک سال یا دو سال یا سالها. مقابل حامل. نازاینده از هر حیوان. زنی که آبستن نیست . مقابل حامل
ظاهرا این واژه عربی است.
ابن رومی در شعری نوشته:
عکست امری الخطوب فعنزی
ابدا حائل وتیسی حلوب
روزگار کار مرا واژگونه کرده است،بز ماده ام همیشه نازاست و بز نرم شیر دهنده است.

زووحر zouwahr



هر چیز عمیق را در گویش دشتی "زووحر" می گویند. "زووحر" اصطلاحی است که با آن معمولا عمق "دوروک" و چاله و چاهها را توصیف می کنند. اگر عمق چاه زیاد باشد آن چاه در گویش دشتی می تواند متصف به صفت "زووحر" بشود.
این کلمه ظاهرا صورت نادرستی از واژه ی "زحل" است.
زحل نام ستاره ای است در آسمان هفتم که از شدت دوری به زمین  با این نام خوانده می شود.
در ادبیات عرب هر چیز دور و بلند را به "زحل" تشبیه می کنند.
در فرهنگ دهخدا ذیل واژه ی زحل نوشته شده است.
نام یکی ازسیارگان (خنس ) است و از دوری و بلندی که نسبت به زمین دارد زحل نام گرفته است و به همین مناسبت در ادبیات عرب هر چیز بلند را بدان مثال زنند و تشبیه کنند و نیز به همین مناسبت آنرا شیخ النجوم گویند. این اسم غیرمنصرف است به دلیل علمیت و عدول ، زیرا از زاحل (بمعنی دور و بلند) عدول یافته است . (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد)
در گویش دشتی اما ""زووحر" به معنی هر چیز بلند و دور نیست.
این واژه فقط برای مبالغه در فهم عمق چاه کاربرد داشته و دارد.
شاید این واژه از گویش اعراب به منطقه دشتی آمده باشد اما مردم دشتی با تغییر اندکی در کلمه برای آن کاربرد خاص و مشخصی را تعریف کرده اند.

خم پیسک KHAMPISACK




لکه های سیاه و سفید چرک مرده را بر روی پارچه و لباس، در گویش دشتی "خم پیسک" می گویند.
هر چیزی که به نهایت کثیفی رسیده باشد در گویش دشتی "خم پیسک" زده است.
ترکیب موی سیاه و سفید در چهار پایان مشابه گاو و ... را نیز "پیسه" می گویند.
به لکه ها های راه راه گربه سانان نیز در گویش دشتی "پلنگ پیسه pelangpiseh "گفته می شود.
پیسه را در گویش پهلوی "پیستک" می گویند.
در فرهنگ دهخدا نیز پیسه، [ س َ / س ِ ] سیاه و سپید بهم آمیخته معنی شده است.
اما "خمkham " ظاهرا واژه ای عربی و دارای معانی متفاوتی است.
بد بو شدن گوشت در عربی را "خم اللحم" گویند.
متعفن شدن شیر نیز از تعفن جای "خم اللبن" گویند.
از این رو بوی ترش و چرک مرده ی هر چیزی را در گویش دشتی "خمل kemal "می گویند.
جراحت و چرک را نیز در فارسی "خم khem " می گویند.


سرد SORD



یخ بستن رطوبت موجود در هوا در شبهای سرد منتهی به چله و پس از آن در دشتی را "سرد sord " می گویند.
شبهای دشتی معمولا به دلیل نزدیکی به دریا و عبور توده های مرطوب هوا در زمستان بسیار سرد و استخوان سوز است.
برخی از شبها که دمای هوا به شدت سرد می شود رطوبت نشسته بر روی بوته ها و گیاهان و درختان دشت یخ می بندد.
این وضعیت جوی را در گویش معمول این مردم "سرد باریدن" می گویند.
"سرد sord، شونم shownom، کورکورک kurkurak، نم nom" وضعیت های گوناگون بارش رطوبتهای موجود در هوای دشتی در فصول مختلف سال است .

تاپو tapu




خمره ی بزرگ گلی یا گچین که برای نگهداری خرما یا گندم و آرد استفاده می شود*، در گویش دشتی "تاپو" 'گفته می شود.
شاید این واژه اسم خاص باشد و حامل معنی خاصی نباشد اما با توجه به برخی قراین محدود در گویش دشتی شاید "پو" یا "پان" پسوندی از یاد رفته به معنی نگهدارنده و پاینده و حفط کننده باشد.
"کاه پو" حفره ای دایره ای به عمق و قطر دو تا سه متر در گویش دشتی جایی است که گندمها در بین کاه نگهداری و ذخیره می شود.
تاپو محلی برای حفظ و دخیره ی خرما و آرد و گندم است.
تای در فرهنگ دهخدا معادل نصف خروار یا خربار است.
خروار به باری گفته می شود که الاغ تحمل حمل آنرا دارد و در مقیاسهای وزنی معادل سیصد کیلو گرم است.
"چیپو" نیز در گویش دشتی از واژه هایی است که به نظر می رسد با پسوند "پو" ساخته شده است.
"چیپو" که معادل با چوپان در گویش معیار است به زعم من از واژه ی "چوب" بعلاوی پسوند "پو" ساخته شده است که در گویش معیار "پان" نوشته و خوانده می شود.
جالب است بدانیم ذیل واژه ی "پان" در فرهنگ دهخدا نوشته شده است...
پان در اساطیر یونانی نام پسر هرمس و پریئی بنام دریوپ . وی محافظ گله هاست و در ردیف ملتزمین دیونیسوس قرار دارد و از دره ها و کوهها عبور میکند و به شکار یا تنظیم رقصهای پریان مواظب است و او با نائی که خود مخترع آن است با آنان میرقصد و دارای شاخ و پاهای بز می باشد.
حکومت هخامنشیان توسط یونانیان از بین رفت و در سالهای بعد از این حکومت در برهه ای از تاریخ ایران و به ویژه در جنوب، یونانیها حکومتهای نیمه ایرانی و یونانی تشکیل دادند.
شاید بتوان این واژه یا این پسوند را متعلق به آن دوره ی تاریخی در گویش دشتی ره گیری و بازشناسی نمود ...

*فرهنگ واژگان محلی بوشهر،دفتر دوم، تالیف فرید میرشکار

گل پرخکی golperkheki ...


این کلمه شما را یاد موضوع خاصی می اندازد؟
"گل" gol در گویش دشتی معادل همان گل در گویش فارسی است و "پرخ" perkh نیز معادل پرتاب یا پرت کردن در گویش معیار است.
ور دادن wer dadan نیز در گویش دشتی به معنی پرتاب کاربرد دارد.
فرق "ور" و "پرخ" در گویش دشتی اما این است که "پرخ"، پرتاب چیزی به قصد زدن هدفی خاص است اما "ور دادن" پرتاب چیزی بدون هدف و قصدی مشخص است.
پرخ دادن، هدف گرفتن چیزی با پرتابی هدفدار است اما ور دادن دور انداختن آن چیز است.
"کاف" در واژه ی پرخ نیز "کافی" است که معمولا در گویش دشتی پیش از "یا" نسبت به واژه ها افزوده می شود تا تلفظ واژه آسانتر شود...شانسکی، مفتکی، زورکی و ...
"گل پرخکی" اما باید تلمیح به موضوعی خاص باشد ...
در این خصوص برایم بنویسید ...

سربرنجاشک sarberenjashk



گلی تک پایه و تک شاخه با برگهای کوچک و پشمالود که در فصل زمستان در دشتهای منطقه و به صورت خودرو می روید.
این گیاه دارای یک دسته گل به هم فشرده است که بر روی هم تشکیل یک "گمپ" گل می دهد.
"گمپ" این گل، زرد رنگ و بسیار خوشبو است.
مردم دشتی در پایان زمستان وقتی گلهای این گیاه کاملا رسید آنرا با ساقه از زمین کنده و در مجاورت آفتاب بهار خشک می کنند.
جوشانده ی این گیاه برای رفع دل درد و شکم درد، معمولا تجویز و استفاده می شود.
این جوشانده بسیار تلخ است و برای شیرین کردن آن از نبات استفاده می شود.
برای رفع سر درد و گرمی مزاج نیز این گیاه را خیسانده و همراه با حنا یا به تنهایی بر روی پیشانی و فرق سر می گذارند.
اما وجه تسمیه این گیاه از کجا و چگونه در گویش دیر پای دشتی زاده و پای گرفته است.
در فرهنگ دهخدا ذیل واژه ی "برنجن" نوشته شده است [ ب َ رَ ج َ ] (اِ) حلقه ای باشد ازطلا و نقره و امثال آن که زنان در دست و پای کنند، آنچه در دست کنند دست برنجن و آنچه در پای کنند پای برنجن خوانند. (برهان ) هر زینت زنانه . (ناظم الاطباء).
دست برنجن در گویش دشتی امروزه تقریبا بلا استفاده است و معادل آن یعنی النگو کاربرد یافته است اما پای برنجن را "خلخال" و "پامیل" می گویند.
گلهای "سربرنجاشک" می تواند حلقه ای تزیینی بسازد و بر روی سر به صورت تزیینی زیبا همچون تاج شاخه های زیتون در مسابقات المپیک قرار بگیرد.
هر چند واژه ی "سربرنجن" به مفهوم حلقه ای برای تزیین سر در فرهنگها وجود ندارد اما من بر این عقیده ام این واژه در متون ادبی و در گویش مردم ما قابلیت استفاده را داشته و چه بسا امروزه تحت عنوان یک اسم برای گیاهی خودرو و خوشبو باقی مانده است...
ظن من وقتی قوت می یابد که می بینم مردم ما گل های این گیاه را خیسانده و برای تزیین و رنگ کردن موهای سر از آن استفاده می کنند.

کوویا؟ qouya

گویش خود را ارج بگذاریم


زبان فارسی گاهی برای نوشتن برخی از هجاها و اصوات به خصوص در گویشهای ریشه دار توانایی کافی ندارد.
پیشتر گفتیم که گویش دشتی یکی از گویشهای ریشه دار و باستانی ایران است.
بنابراین نوشتن بسیاری از هجاها و اصوات، در این گویش، استفاده از آوای فنوتیک یا کمک گرفتن از حروف انگلیسی را ناگزیر می کند.
"آوا نویسی و حرف نویسی" از راه حل های بازنویسی گویشهای ریشه دار و اصیل است.
"کوویا" در گویش دشتی از ادات پرسش است که نوشتن آن با یارای آوای فنوتیک و حروف انگلیسی میسر است.
"کوویا" در فارسی معیار معادل حرف استفهام "کجا" است.
کلمه ی کجا در فارسی معیار مرکب از حرف پرسش "کو" و کلمه ی گیاک" به معنای جای است.
در فارسی دری این دو جزء به هم پیوند خورده و به صورت یک کلمه درآمده است.
اگر "کجا" در گویش معیار از جمع حرف "کو" و کلمه ی "گیاک" یعنی "کوگیاک" تشکیل شده است بنابراین "کوویا" در گویش دشتی تلفطی بسیار نزدیک به واژه ی اخیر است.
همین بس که در گویش فارسی حرف "گ" به "ج" تبدیل شده است اما در گویش دشتی این حرف به قرینه های گفتاری تلخیص شده اما حروف "یاک" یا "یا" هنوز نیز در گفتار مردم این منطقه باقی مانده است...

گوزیم guzim


گوزیم در گویش دشتی معادل "کژدم و عقرب" در گویش فارسی امروز و معیار است.

این واژه در گویش پهلوی معادل "گزدم gazdum و گاژدم" است.
گوژ در گویش پهلوی با مفهوم "گزیدن" واژه ای دارای کاربرد است.
در گویش اوستایی نیز "گز gaz" به مفهوم گزیدن آمده است.
*اما گوز gaoz در گویش اوستایی به معنای مخفی کردن و خم شدن نیز دارای معنی است.
"دوما duma " نیز در گویش اوستایی "دم" یا "دمب" معنی می شود.
در گویش پهلوی نیز "دوم dum " به معنای "دم" در فارسی امروز است.
بنابراین "گوزیم" متشکل از دو واژه ی "گوز" به معنی گزیدن یا کج و خمیده و "دیم" به مفهوم "دم" است.
البته در گویش دشتی در بسیاری از کلمات حرف "دال" به "یا" تغییر می کند. یای:یاد، بای: باد، مرای:مراد و ....
در واژه ی "گوزیم" نیز یا حرف "دال" به دلیل سهولت در ادا و تلفظ حذف شده است یا اینکه به حرف "یا" تبدیل شده است.
بنابراین "گوزیم"، "گوزدم" یا "گوزدیم"، به معنی عقرب و کژدم است که در گویش دشتی هنوز نیز کاربرد دارد.
در خصوص "عقرب "معادل آبانماه در گاهشمار فارسی و داستان آن و تلمیح با "ضربه ی عقرب" یا طوفان"لهیمر " یادم می ماند در مطلبی دیگر بنویسم ...

* نگاه کنید به ریشه شناسی واژگان منتخب گویش بوشهری تالیف سید عبدالعزیز بلادی

کوتوال kutval


وقتی خانواده ای به مسافرت می روند برای حفاظت اموال خانه از دستبرد دیگران به ویژه در شبها معمولا آنرا به فردی آشنا می سپارند. به این فرد در گویش دشتی "کوتوال" می گویند.
کوتوال شبها در خانه می خوابد و از اموال خانه محافظت می کند. معمولا این کار بدون هر گونه جیره و مواجبی انجام می گیرد.
کوت به معنی قلعه ظاهرا از زبان هندی به فارسی رسیده است.
کوتوال در فرهنگ معین نگهبان قلعه . قلعه بیگی . قلعه دار معنی شده است و در فرهنگ دهخدا به مفهوم دژبان آمده است. دهخدا ذیل این ترکیب نوشته است کوت به معنی قلعه + آل ؛ پسوند نسبت است .

این واژه از کلمات و ترکیبات بسیار دیر سال ادب فارسی است.
در تاریخ بیهقی و بسیاری از منابع مرجع در ادب فارسی این واژه قابل ره گیری است.

کسی پوشیده نزدیک کوتوال قلعت آمد. (تاریخ بیهقی ص 431). حاجب بزرگ علی را... به قلعه ٔ کرک برد که در جبال هرات است و به کوتوال آنجا سپرد. (تاریخ بیهقی ).

برخی معتقدند این کلمه از زبان ترکی وارد فارسی شده است.
مردم دشتی اما به کسی که در روز از خانه نگهبانی می کند "خونه پا khonehpah" می گویند.
"ناطور" در گویش دشتی نیز فردی است که در مقابل دریافت اجرت و مزد از سرمایه ی دیگران در روز و شب نگهبانی و محافظت می کند.

ایاسیدن...


ایاسیدن در گویش پهلوی به معنی به یادآوردن است.
در گویش دشتی این واژه با حذف "الف" که حرف اضافه است، یاسیدن گفته می شود.
"یاسی" بعلاوه ی همکرد شدن_" یاسی واودن"_ امروزه در گویش دشتی به معنی دلتنگ شدن و در آرزوی دیدار کسی بودن است.
"یاسیم واودی سیت"

"هاده"



در گویش دشتی به صیغه ی مضارع و امر و حتی گاهی ماضی برخی افعال به جای حرف "ب" جزء پیشین "ها " اضافه می شود.
این مشخصه زبانی در متون فارسی دری اغلب مشاهده می شود.
امروزه در گویش مردم مازندران نیز این جزء در سر بعضی از فعلها در ماضی و مضارع و امر در می آید.
دکتر عفت مستشارنیا در دستور تاریخی زبان فارسی می نویسد شک نیست که استعمال این جزء در متنهای فارسی دری به تاثیر یکی از گویشهای محلی است اما به یقین نمی توان آن را فقط به گویشهای کناره ی بحر خزر منسوب کرد .
این قاعده ی زبانی تا هنوز نیز در گویش محلی مردم دشتی قابل ره گیری است.
آیا گویش مردم حاشیه ی خلیج فارس با گویش مردم حاشیه ی خزر در ارتباط بوده است؟

"برا borra


  • تا پیش از مکانیزه شدن کشاورزی در منطقه، مردم در کار کاشت، داشت و برداشت گندم، جو، ذرت، زیره، نخود لوبیا، "گونیم" و ... از دست ساخته های خود یا ماشین آلاتی با نیروی محرکه ی انسان یا حیوان برای آسان نمودن کار و کیفیت و کمیت بخشی به امورات خود استفاده می بردند.
  • "برا" دارای سه ردیف تیغه ی چهارتایی است که در محوری آهنی با روکشی از چوب استوار می شود و به وسیله ی "ورزا"،"کاطر"یا "الاغ" کشیده می شود.
  • برای سنگین شدن "برا" و تسریع خرمنکوبی و هدایت حیوانات بر روی "الو" معمولا یک یا دو نفر بر روی "برا" نشسته تا کار خردشدن "تاله ها" آسان شود.
  •  بخشهای مختلف "برا " دو چوبه ی بزرگ و قرینه با زیره ی قوسی و چهار محور آهنی برای چرخیدن "تیخه" هاست. یک بخش هم برای نشستن افراد بر بالای تیغه ها تعبیه شده که با بندهای "کمبال" بافته می شود و مانند محل نشستن درشکه چی ها آماده برای نشستن افراد می شود. اسامی محلی بخشهای گوناگون "برا" از خاطرم رفته است. اگر دوستان یادآوری کنند ممنون می شوم.
  •  یکی از آواهای سنتی مردم دشتی آوایی محلی است که هنگام "برا" کردن اجرا می شد. مردم دشتی در هنگام کاشت، خرمن کوبی و توزین گندم برای برکت گرفتن محصول آواهایی را می خواندند که هم دعا بود و هم آهنگی برای همکاری و رفع خستگی و هم افزایی و افزایش انرژی و ...
  •  اگر آواهای کاشت،برداشت و "اووشی" و توزین گندم را می دانید یا اگر کسی را سراغ دارید که می تواند آنها را بازگویه کند لطفا آنها را ضبط کنید یا برایم بنویسید...


* عکسها برگرفته از صفحه ی حسین عوض زاده

آداب محرم در ماندستان (پامنبری)



پامنبری خوانی از آیین های قدیمی برگزاری مراسم عزاداری در ماندستان است.
در کنار ذکر، کتاب، چووش، روضه و سینه زنی، پامنبری از آیین های مکمل مراسم در منطقه است.
شب اول محرم در ماندستان معمولا ذاکران نوحه ی "ماه محرم در جهان شور دگر دارد" را اجرا می کنند.
توصیف محرم و آنچه در این ایام اتفاق می افتد و اجر و پاداشی که منتظر عزاداران امام حسین است در این نوحه بازگویه می شود.
در برخی مناطق، شب دوم مراسم و گاهی در همان شب اول نوحه ی"آمد محرم شد موسم غم" را با حزن و تبحر و استادی خاص در فراز و فرود صدا اجرا می کنند.
وقتی اهل بیت به کربلا می رسند نوحه ی "چون کشتی آل عبا در کربلا لنگر شکست " خوانده می شود.
بعد از آن نوحه ی" شد ماه عزا طالع شادی به سرآمد" از نوحه هایی است که در شب چهارم خوانده و اجرا می شود.
مسلم و طفلانش و چگونگی پیمان شکنی کوفیان و رزم مسلم در کوچه های کوفه و در نهایت پایین انداختنش از کوشک،تصاویری است که روایتهای بعدی نوحه های دشتی را شکل می دهد.
شب پنجم نوحه خوانان با حزن، پامنیری"از جور گردون غم بیشتر شد، طفلان مسلم چون دربدر شد" را همخوانی می کنند.
حالا شخصیت حر نیز وارد داستان غمناک کربلا می شود و نوحه خوان ها شب ششم را به نوحه ی "در کربلا حر ریاحی با صد آه و افغان ... زد بوسه بر خاک قدوم شاه تشنه‌ کامان" اختصاص می دهند.
نوحه خوانان در شب هفتم قاسم را با نوحه های غمگین داماد می کنند.
"گفت قاسم با فغان کی عروس مضطرم"، نوحه ای است که در این شب خوانده می شود.
از این شب به بعد نوحه ها روایی تر و تصویری تر می شوند و رنگ و بو و صداهای چکاچک شمشیر شیهه ی اسبان و فریادهای مبارزخواهی و تمام شدن توان طفلان در مقابل تشنگی در نوحه ها جاری می شود.
عباس حالا روانه ی نهر علقمه می شود " شاه شجاعان عرب میرغضنفرفر "و "میر علمدار حسین" از نوحه های ویژه این شبهای محرم است.
ابوالفضل نقش خود را در این میدان ایفا می کند و نوحه خوانها راوی دلاوری او می شوند.
حالا ریتم نوحه ها تند و تندتر و جمله ها و ابیات خونین و اشک آورتر می شوند. بنابراین نوحه خوان می خواند" شهزاده اکبر شد روان چون جانب میدان".
نهایت تشنگی و بی قراری وقتی حتی شیر را در پستانهای مادرها خشکانده، اصغر را هدف تیرهای دو شعبه می کند.
وقتی امام خون اصغر را با آسمان می پاشد نوحه خوانها می خوانند.
"علی‌ ای اصغر مادر ... علی ای سرور مادر ... چرا امشب نمی خوابی ... امان از دست بی آبی "
و در نهایت نوحه خوانها با حزن و ناامیدی خبر از فردایی می دهند که چشم و اشک تاب ماندن و دیدنش را ندارد.
"ای عندلیبان خدا گلشن خراب است"
و در نهایت نوحه خوانان در صبحگاه عاشورا وقتی تمام یاران امام کشته شده اند دست به دامان خورشید می شوند.
"ای صبحدم یک دم مدم ...یک امشبی بهر خدا...تا حسین کشته نگردد در زمین کربلا"
صبحگاه همینکه آفتاب بالا می آید کتاب خوان مقتل های گوناگون را می خواند و کم کم نوبت به میدان رفتن امام می رسد.
"چون شاه دین پوشید کفن" نوحه ای است که پیش از میدان رفتن امام خوانده می شود.
همینکه صدای چکاچک شمشیرها پایان یافت و آتش به خیمگاه رسید و شمر از گودی قتلگاه با خنده های مستانه بیرون آمد نوحه خوانان "ای ذوالجناح باوفا ... کو حسین من " را می خوانند.
وقتی ذوالجناح با زین وارونه به خیمگاه می رسد، آنان با طفلان و زنان اهل بیت همخوان می شوند و می خوانند "ذوالجناح بی صاحب از میدون دراومد واویلا... کو باب زارم واویلا"

این تقریبا اسامی نوحه هایی است که در بیشتر شهر و روستاهای ماندستان از دیر باز خوانده شده و هنوز نیز خوانده می شود.

آداب محرم در ماندستان (پامنبری)

"همرهون"

یکی از "پامنبری" های اصیل دشتی نوحه ی "همرهون" است.
این نوحه برابر برخی روایتها که رسیدن امام، اهل بیت و یارانش به کربلا را هفتم محرم می داند در همان شب هفتم اجرا و خوانده می شود.
"همرهون گر این زمین کربلاست ... بار بگشایید بار، بار بگشایید بار"
حزن و تاثیر این نوحه تنها با شنیدن آن قابل لمس است.
این نوحه از قول امام حسین خوانده می شود و امام در گفتاری با یاران و اهل بیتش حوادث روزهای آتی و پیش رو تا عاشورا را بیان می کند.
"می شود اینجا علمدارم شهید .... بار بگشایید بار، بار بگشایید بار"
و ...
"قبض" اجرای هر نوحه در دشتی با نوحه های دیگر متفاوت است.
"قبض" اصطلاحی است معادل سبک اجرا در گویش معیار که شیوه ی خواندن قرآن، دعا، نوحه، سرخونی و ...را بیان می کند.
یادگیری "قبض" اجرای نوحه، سماعی و تنها با حضور و همراهی با پیشینیان، مجلس داران و ذاکران محلی امکان پذیر است.
نوحه ها در شبهای اول خبر از آمدن محرم می دهد و در روز و شبهای بعد با بیان روایتهای گوناگون و ضرب آهنگ تند و سریع به اوج رسیده و سینه زدن و همراهی عزاداران با نوحه خوان از حالت نشسته به حالت ایستاده می رسد.
نوحه ی شب اول محرم "آمد محرم" است و آخرین نوحه نیز بعد از سحرگاه و اجرای نوحه ی " صبحدم"، نوحه ی " ذوالجناح " در روز عاشورا است.
نوحه های "صبحدم و ذوالجناح" گاه با علم گردانی و شبیه خوانی و نمایش اسب وارونه زین "ذوالجناح" همراه می شود.

آداب محرم در ماندستان (پامنبری)

 
عمه عمه

یکی از "پا منبری های" حزین دشتی نوحه ی "عمه عمه" است.
این نوحه به صورت نشسته و توسط سه تا پنج نوحه خوان اجر می شود.
هر نوحه خوان یک یا دوبیت را می خواند و ادامه را به نوحه خوان بعدی که به صورت حلقه ای و دایره وار گرد او نشسته می سپارد.
زیر و بم خاص ادای کلمات و تغییر و بالا رفتن تدریجی صدای نوحه خوان ها شور عجیبی را در نوحه جاری می کند.
کلمات تصویر گونه و استادانه در این نوحه نشسته اند.
بخشی از ابیات که قول مردانه است با صدای بم و بخشی که از قول بانوان اهل بیت است با صدای زیر ادا می شود.
"عمه عمه" را همواره قاسم و اکبر و در انتهای نوحه رقیه خطاب به عمه اش زینب می گوید و "جان عمه" نیز همیشه از قول حضرت زینب در جواب آنان گفته می شود.
بنابراین اوج و فرود و زیر و بم صدا در همین تک بیت آنچنان زیبا و شنیدنی است که حزن یک "لالایی و شروه و بیت و شوره و نوحه " را در شنونده می آفریند.
چندین نفر نیز با دم گرفتن، بخشی از نوحه که در اصطلاح مردم دشتی "جواب نوحه" است را تکرار می کنند.
این جواب معمولا ترجیع بند یا نقطه ی اوج نوحه است که به صورت هم خوانی و دم گرفتن اجرا می شود.
ترجیع بند این نوحه نیز "عمه عمه" است.

عمه عمه، جان عمه، جان فدای شادیت ... من نبستم در مدینه، حجله ی دامادیت ...

این نوحه داستان واگویه های حضرت زینب با خویش و تکرار حوادث کربلا از روزهای اول توقف در این زمین تا به اسیری رفتن اهل بیت و گم شدن طفلان اسیر در بیابانهای مسیر و پاهای پر از خار مغیلان آنان و در نهایت شرمندگی حضرت زینب برای برگشتن به مدینه بدون امام حسین است...

آداب محرم در ماندستان

ذکر zekr

ذکر مانند اذان برای نماز، مطلع نمودن اهل آبادی از برگزاری مراسم روضه خوانی و عزاداری است .
ذاکر به سبکی خاص و با هزنی همواره می خواند و گروه همخوان با فراز و نشیب صدا به سبکی خاص حسینم وا حسینم را تکرار می کند ...

حسینم وا حسینم وا حسینم
تعالوا للعزا نبکی حسینم

حسینم وا حسینم واحسینم...

به هر جا می شود ذکر حسین راست

جناب مادرش زهرا در آنجاست...

حسینم وا حسینم واحسینم...

صدای ذاکران در هم می پیچد و ندای حسینم در تمام کوچه پس کوچه های محله های محزون منطقه صفا و جلای محرم را جاری می سازد ...

این نغمه حزین در گویش دشتی به "ذکر گرفتن" معروف است ...

واژه های خود را بیشتر بشناسیم



ورزا warza

ورزا warza یا به گویش امروزی تر varza در گویش دشتی به گاو نر گفته می شود.
گاو نر بالغ که در کارهای کشاورزی، آب کشیدن از چاه و شخم زدن و حتی خرمن کوبی از آن استفاده می گردید، در گویش این مردم "ورزا" گفته می شد.
این واژه در گویش اوستایی "وراز یا وروز " به مفهوم کار کردن و ورزیدن و در گویش پهلوی "ورزاگ " به معنی گاو نر نیرومند آمده است.
با تغییر الگوهای اقتصادی و امرار و معاش در منطقه، بسیاری از حیوانات خانگی که همگی یاریگر مردم این حدود در انجام کارهای گوناگون روزمره بودند از خدمت فارغ شدند و حیاط منازل از طویله ها، " باشت" ها، "کویور " و کپرها تهی گردید.
امروزه "ورزا " آسوده خاطر از بارکشی، در کشتارگاهها با پتکهای بزرگ آهنی مواجه است تا مخیله اش از خیال با انسان بودن خالی شود و برشته بر سفره ای بیاید که دیگر هیچ چیز آن طعم طراوت گذشته را نمی دهد.

پشنگ pesheng




قطره های ریز آب که از برخورد با خاک یا هر چیز دیگری به اطراف می پاشد در گویش دشتی پشنگ گفته می شود.
پشنگ معمولا بخشی از شئ یا چیزی را که بدان برخورد کرده با خود همراه دارد.
اگر قطره های آب بر روی خاک پاشیده باشند پشنگه های آن مقداری خاک و گل را باخود همراه دارند.
پشنگ در رساله های دینی، احکام خاص خود را دارد.

passinj"or" passinjisn "پاشینج یا پاشینجیشن" در گویش پهلوی به معنی قطره و ترشح کلماتی پر کاربرد هستند.
در گویش اوستایی نیز "baxs" or "bag" "بگ یا بخش "به معنی پخش و پراکنده کردن کلماتی نزدیک به کلمه ی مورد بحث ما هستند.
در گویش دشتی همچنین واژه ی "peshk" " پشک " نزدیک به این کلمه و به معنی پخش و پراکندن است.

*نگاه کنید به ریشه شناسی واژگان منتخب بوشهری تالیف سید عبدالعزیز بلادی

چیتی...chiti




"چیتی" در گویش دشتی واژه ای معادل نسخه ی پزشک در گویش معیار است .

چتی chetty در اصل کلمه ای اردو و به معنی دست نوشته، یاداشت و نسخه ی پزشک در این زبان است .
اردو ترکیبی از زبانهای فارسی، عربی و انگلیسی، زبان برخی از مردم شبه قاره ی هند است اما چگونه این کلمه به دشتی آمده است .
در سالهای اولیه ی طرح ریزی سیستم بهداشتی و درمانی نوین در زمان رضا شاه به دلیل نبود پزشکان تحصیل کرده برای جبران این کمبود تعداد زیادی پزشک از هند و پاکستان به کشور آمدند. بی شک این واژه از زمان حضور پزشکان هندی و پاکستانی در منطقه دشتی متداول شده است .
مردم دشتی خاطرات زیادی از حضور این پزشکان تعریف می کنند .
امروزه  واژه مذکور تقریبا از گویش روزانه ی مردم این حدود خارج شده است .

چشمتان میهمان من

...

عکس


عکس


عکس



باد "کوخت"kokhat
باد کوخت چند روزی است دشتهای منطقه را می گردد. فصل آمدن پرنده های بسیاری به اقلیم ماست...
پرنده های مهاجری که هر پاییز به دشتی می آیند ...

بویوار، چرخ، بایری_بحری_پی دم، گاترک، سینه سرخ، شی دم زردو، کاز - قاز- هوبره، بط، سیهکی، گاچور، باز، كلاغ چيرو ...

زادبوم خود را بیشتر بشناسیم

خانه ای پر از یادهای فراموش ...
اووانباری هیروشن، انبار کهی شمالش، موویوخ روزمیدن، مهمخوونه -مجلسی- هیرو، باشت گیا _گاو _ و کوله ی بزا، کویور مورخی، کنار آب مهمو صحری هوش، کنار آب خونه هم داخل، حمومک و ...دستگاه آبادی بوین سی خوش. سکنچه و دروازه که حلا دی خراو واوین.
خانه ای پر از یادهای فراموش ...

واژه های خود را بیشتر بشناسیم


بهچیره bahcire
"بهچیره" یا به گویش بعدتر "وهچیره" جیغ سوزناکی است که از سر درد یا ترس از کسی شنیده می شود.
می دانیم که بیشتر کلماتی که امروزه با حرف"واو" نوشته می شوند پیش از این با حرف "پ" و بعدتر با حرف"ب" و دست آخر با حرف"واو " نوشته شده اند. دلایل تاریخی هم دارد. سختی در تلفظ و گفتار، گرته برداری از زبانهای همسایه و عدم وجود حروفی چون"پ،ژ،گ،چ" در گویش اعراب که بلافاصله بعد از دوره ی ساسانی عهده دار حکومت در ایران بوده اند این مهم را باعث شده است.
به هر روی تا همین امروز در شهرستان دشتی این واژه با حرف "ب" ادا می شود در حالی که در بوشهر و سایر مناطق استان این واژه را "وهچیره" vahcire تلفظ می کنند.
*این واژه در گویش اوستایی شاید از واژه ی وک vak به معنی حرف زدن گرفته شده باشد. خلاصه اینکه ریشه ی مشخصی در گویش اوستایی برای این واژه نمی توان یافت. اما در گویش پهلوی چهیشن cehisn یا شاید چیهرگ cehrag به معنی زاری و سوگواری می تواند کلمه ای نزدیک یا ریشه ی "بهچیره" در گویش دشتی قلمداد شود.
"چیره" cire به معنی گریه ی بچه گانه همچنین "وهر" vahr به معنی گریه ی نوزاد در گویش دشتی واژه هایی نزدیک به "بهچیره" هستند. شاید "وهر چیره" منظور اصلی از این واژه باشد. وقتی کسی می ترسد یا به شدت ناراحت و گریان می شود آنچنان جیغ می کشد که صدای جیغ و گریه ی بچه را به ذهن متبادر می کند .
حتی چیر در گویش ما معادل واژه ی "زیر" در فارسی معیار به معنی صدای نازک و گوش خراش نیز استفاده می شود.

*سید عبدالعزیز بلادی. ریشه شناسی واژگان منتخب گویش بوشهری (البته سید نتوانسته است به طور قطع ریشه ی این واژه را بیابد و شاید دلیل آن این باشد که ایشان دنبال کلماتی گشته اند که با حرف "واو" شروع شده اند در حالیکه من گمان می کنم این واژه با حرف پ و بعدتر ب شروع شده است)

زادبوم خود را بیشتر بشناسیم

درختان بومی منطقه ی دشتی ...

گز gez

گز یا به گویش معیار گز gaz از جمله درختان مفید منطقه دشتی است. برگهای این درخت سوزنی و ارتفاع درخت بیش از پانزده متر است. این گیاه میوه نمی دهد و به شیوه قلمه زنی تکثیر می شود.
در منطقه دشتی دو گونه از این درخت مقاوم در برابر خشکی و گرمای هوا می روید. بوته های کوچک با شاخ و برگ فراوان که به " گز رودی " یا " گزک " معروف هستند و در کناره های "رود مند" یا رودهای شور فصلی "سور" و در زمینهایی با خاکهای شور و قلیایی می روید. این نوع گز دارای ارتفاع کمتر از سه متر با شاخه های ریز و انبوه است که در فصل تابستان گل و شکوفه هایی به رنگ سفید و معطر شاخه های آنرا فرا می گیرد.
نوع دیگر این درخت را "گز شاهی " می گویند. گز شاهی معمولا در خاکهای شیرین و در همزیستی با انسان و در دهکده ها و روستاهای دشتی می روید. این درخت با ارتفاع بیش از پانزده متر سایبانی مناسب در فصل تابستان برای استراحت گله های بزرگ گاو و گوسفند و بز دامداران منطقه است. چوب این درخت صاف و مناسب برای استفاده در ساختمان سازی است. از این رو سقف بیشتر خانه های قدیمی در منطقه از چوب این درخت پوشیده شده است.گز شکوفه و میوه ندارد. چوب و برگ آن سوزنی و بسیار شور است بنابراین تا سالهای متمادی پس از قطع شدن از دست برد موریانه ها در امان می ماند. شاخ و برگ این درخت برای مردم منطقه سوختی مناسب و نسبتا با کیفیت است.

ویکی پدیا...
گـََز یا گِز درختی است کهن سال، این درخت به علت رسیدن ریشه‌اش به آب سطحی زمین عمر طولانی می‌آورد، گویند که در بعضی مناطق گرمسیر بیش از هزار سال عمر کرده‌است. غالباً بیشترین ارتفاع این درخت به ۱۰ تا ۱۵ متر می‌رسد. درخت گز از خانوادهٔ Tamarix است و در نقاط مختلفی از دنیا از جمله ایران می‌روید.

لغت نامه دهخدا...
گز. [ گ َ ] (اِ) درختی باشد که بیشتر در کنارهای آب و رودخانه روید و آن را به عربی طرفا خوانند و بارش که ثمرةالطرفا باشد امراض چشم و زهر رتیل را نافع است . (برهان ) (جهانگیری ). و به هندی چهاو گویند. (آنندراج ) (غیاث )

عکس از دانشنامه ویکی پدیا

مکتب دارویی ریشا...



بیش از هزار سال قبل از میلاد حضرت مسیح و همزمان با حکمرانی دولت ایلامیان در جنوب کشور - کی ری ریشا - معبد الهه ی مادر(ایزد بانوی ایلام) در جنوب شرق شبه جزیره ی لیان یکی از اولین مراکزی است که با واکاوی سنتهای دارویی و پیگیری منشاء آنچه امروزه تحت عنوان فرهنگ علاج و طبابت در استان ما مرسوم است می توانیم به عنوان خواستگاه بخشی از این سنتها به بررسی آن بپردازیم.
در آن دوره علت ایجاد بیشتر بیماریها شیاطین بودند. دفع شیاطین از وظایف روحانیون و کاهنان معابد بود. کاهنان معبد "کی ری ریشا " از اولین کسانی بودند که در استان بوشهر برای دفع شیاطین آیین های مذهبی برگزار کردند.
"پزشکی در این دوره مثل بیشتر تمدنهای اولیه آمیزه ای از آداب و تشریفات مذهبی، سحر و جادو و توجه به ادعیه و اوراد در معالجه ی بیماریها است". *
احضار ارواح همراه با موسیقی و قربانی کردن جانوران از ابزارهای شفابخشی در این دوره است.
پس از تغیییر در فهم مردم از عوامل بیماریها باز هم معبد "کی ری ریشا " مکانی است که باغهای استبرق برای درمان بیماریها در آن شکل می گیرد.
استفاده از گیاهان به صورتهای دم کرده، پماد، مالش، خوراکی و بوخور از این دوره کم و بیش در منطقه رایج می شود.
خشخاش، آویشن"اوشه"، حنضل "خیا تهلو"، آنقوزه "انگز"،صبر زرد " صور تهل "  از جمله داروهای گیاهی مهم آن دوره است که هنوز هم به عنوان دارو در میان داروهای محلی منطقه مرسومند.
استفاده از مواد معدنی و کانی برای درمان بیماریهای پوستی و چشمی نیز از سنتهای دارویی این مکتب دارویی در استان ماست...

لگجی


لگجی legeji

فصل رسیدن محصول این بوته زمین رو _ لگجی_ تیر و مرداد است. این گیاه به صورت خود رو در اراضی نسبتا مستعد منطقه می روید، بر روی زمین پهن می شود و اصطلاحا گیاهی رونده است. در زمستان برگهایش می ریزد و خشک می شود. با شروع تابستان برگ و شکوفه می دهد و میوه ای کوچک شبیه خیار (قدری کوچک تر ) به عمل می آورد. این میوه شکافته شده و با شیره ای شیرین و بسیار قرمز حشرات را به خود جذب می کند. بذر سیاه گیاه در میانه ی این میوه به صورت رشته ای و در میانه ی میوه و متمرکز قرار دارد . تکثیر این گیاه ظاهرا دشوار است و شرایط خاصی می طلبد. ریشه ی آن عمیق است. گلهای گیاه سفید رنگ است که میوه در میانه ی آن رشد می کند . طول میوه کمتر از ده سانتی متر می باشد. میانه ی بهار آغاز حیاتش و میانه ی پاییز فصل مرگ این گیاه است. هر بهار دوباره از ریشه های بازمانده و عمیق این گیاه ساقه و برگهای نو می روید. نیاز به آبیاری ندارد. در دشتستان و در روستاهای حدفاصل آب پخش تا بندر ریگ و گناوه لگجی به وفور یافت می شود...در شهرستان دشتی نیز این گیاه در خورموج و شنبه و ... وجود دارد.

ویکی پدیا

کَبَر، لگجی، لیجین، خاروک یا علف مار (نام علمی: Capparis spinosa) یکی از گیاهان است. کبر از راسته میخک‌سانان (Caryophyllales)، تیره کبریان (Capparaceae)، سرده کبرها (Capparis) است.

طبقه‌بندی علمی
فرمانرو: گیاهان
دسته: گیاهان گلدار
رده: دولپه‌ای‌ها
راسته: میخک‌سانان
تیره: کبریان
سرده: کبرها
گونه: C. spinosa
نام علمی
Capparis spinosa

کبر در ایران همچنین در بلندی‌های بالای ۲۵۰۰ متر در استان ایلام، پارس، بوشهر، کرمانشاه، خوزستان ، کهگیلویه و بویراحمد و یزد می‌روید. در منطقه نوجین از بخش های شهرستان فراشبند در جنوب غرب استان پارس یکی از مرغوبترین میوه‌های گیاه کَبَر که به زبان بومی به آن لیجین یا لگجی گفته می‌شود به دست می‌آید که بعد از تلخی زدایی از آن ترشی تهیه شده و یا به صورت خام وارد بازارهای شهرستانهای همسایه به ویژه کازرون می‌گردد.مرغوبیت میوه کَبَر یا لیجین در این منطقه می‌تواند بستر مناسبی را برای سرمایه گذاری حتی صادرات به کشورهای اروپایی فراهم نماید. باید خاطر نشان ساخت که ازین گیاه در شهر بدخشان افغانستان و هم در کشور های تاجکستان و ازبکستان می روید.
کبر گیاهی بوته مانند است و دارای شاخه‌های چوبی باریک و دراز است که شاخه‌های کهنسال آن بی برگ ولی شاخه‌های جوان آن دارای برگ‌های کوچک، باریک و به درازای 12-4 میلیمتر و منتهی به نوک خار مانند است.
این گیاه ریشه بسیار سخت و بلند با پوست کلفت دارد که پس از خشک شدن از مغز چوبی آن جدا می شود. این گیاه ممکن است تا سی سال عمر کند.
میوه این گیاه کروی شکل (به درشتی یک گیلاس کوچک)، بدون تار و به رنگ سبز با خطوط موازی سبز و یا زرد کمرنگ است و درون میوه آن قرمز و پر از دانه های کوچک و لزج است.
این گیاه در پزشکی کهن یونانی و عرب مورد استفاده قرار می گرفته است. پوست این گیاه مزه ی تند و گس و اثر آرام کننده، معرق و نرم کننده دارد و در رفع سرفه و آرام کردن حملات آسم و دفع کرم کارساز بوده و در درمان دانه‌های پوستی سودمند است.

لغت نامه ی دهخدا
کبر
لغت نامه دهخدا

کبر. [ ک َ ب َ ] (اِ) درخت اصف و عامه آن را کُبّار و قُبّار گویند. (از اقرب الموارد). نباتی است وعامه آن را کُبار گویند. ج ، کِبار و اکبار. (منتهی الارب ). رستنیی باشد که در سرکه پرورده کنند و خورند و در دواها نیز بکار برند
پس نوشیروان صندوقی بخواست بگشاد و صندوقچه ای از او بیرون کرد و مشتی کبر از آنجا برآورد و رسول را داد گفت در ولایت شما از این بود؟ رسول گفت بسیار باشد نوشیروان گفت برو ملک هند را بگوی نخست ولایت خویش آبادان کن که همه ویران گشته است [ و کَور گرفته است ] بعد از آن طمع در مملکت آبادان کن که اگرتمامت مملکت من بگردی و یک بن کبر جویی نیابی و اگرمن بشنوم که در ولایت من یک بن کبر است عامل آنجا رابردار کنم .

تصاویر
وبلاگ شبانکاره دیار من

سنگ قبرهای اسلامی در ماندستان


عمر این سنگها را حداقل تا دوره ی حکومت صفویه می توان تخمین زد.